![]() |
![]() |
|
| مهدی میرزایی |
|
مادر دلش را بست تا در بند پوتین بابا دلش جا ماند در این سوی پرچین بابا برای خستگی هامان دعا کرد مادر نگاهی کرد ... گریه ...بعد ..آمین ماشین که آمد مادرم با بغض خندید زد زیر گریه مادرم تا رفت ماشین بعد از پدر هر وقت مادر خسته می شد اندوه خود می بافت در نخ های خورجین ** بی بی به مادر گفت دیشب خواب دیده از جبهه بر گشته پدر با اسب بی زین فردا برای مادرم تعبیر کردند خوابی که بی بی دیده را یک خواب خونین بابا پس از شش ماه برگشت و خودش را چسبانده بود آرام بر تابوت چوبین خوابیده بود آرام در تابوت و انگار می آمد از تابوت او بوی گل مین ** مادر غمش را بافت در نخ ها و حالا تصویر بابا نقش بسته روی خورجین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:59 توسط مهدی میرزایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عبد الحسین انصاری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|