تبليغاتX
قحطی بریده امان بلوچ را
مهدی میرزایی
 

مادر دلش را بست تا در بند پوتین

بابا دلش جا ماند در این سوی پرچین

بابا برای خستگی هامان دعا کرد

مادر نگاهی کرد ... گریه ...بعد ..آمین

ماشین که آمد مادرم با بغض خندید

زد زیر گریه مادرم تا رفت ماشین

بعد از پدر هر وقت مادر خسته می شد

اندوه خود می بافت در نخ های خورجین

**

بی بی به مادر گفت دیشب خواب دیده

از جبهه بر گشته پدر با اسب بی زین

فردا برای مادرم تعبیر کردند

خوابی که بی بی دیده را یک خواب خونین

بابا پس از شش ماه برگشت و خودش را

چسبانده بود آرام بر تابوت چوبین

خوابیده بود آرام در تابوت و انگار

می آمد از تابوت او بوی گل مین

**

مادر غمش را بافت در نخ ها و حالا

تصویر بابا نقش بسته روی خورجین

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:59  توسط مهدی میرزایی |