تبليغاتX
قحطی بریده امان بلوچ را
مهدی میرزایی
 

پشت هر پلک خودش فانوس قایم کرده بود

توی صندوق دهانش بوس قایم کرده بود

توری ابریشمی ابرها روی سرش

زیر توری سفید عاروس قایم کرده بود

موج می زد موج می زد چشم هاش انگار که 

توی چشمان خود اقیانوس قایم کرده بود

بانوی چندین هزاره پیش بود و در دلش

صد هزاران گنج دقیانوس قایم کرده بود

حرف می زد حرف می زد بند بندم می گسست

در گلوی خسته اش ناقوس قایم کرده بود

*****
خواستم قاپ دل او را بدزدم بارها

دزدکی رفتم ولی افسوس قایم کرده بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:6  توسط مهدی میرزایی | 
 

دیریست که با  موج و  کف و عربده  دریا

دیریست که بعد از طی چندین سده دریا

 از   راه   درازی   که   سر   آغاز    ندارد

این  بار  به  سمت  دل  من  آمده  دریا

این  بار  به  سمت  دل  من  آمده  شاید

خاموش  کند  در  دلم   آتشکده   دریا

دلگیر  چو  چشم  من  و  دلگیر تر  از آن ـ

دریاست  که مانند  دل  من  شده  دریا

 ***

دریا  تو  دلت  پاکه  و  ما  خسته  دلا  رو

تو  خلوت  خاموش  خودت  را نده   دریا

دریا تو چشات مثل منه می زده مسته

انگار که تو هم مثل منه می زده  در   یا ـ

د    کسی بودی  و  حالا  دیگه  نیستی .

دریا  د  ولش  کن  دیگه  آدم   بده   دریا

***

با این همه کج خلقی تو من نمی دونم

چی دیده  که توچشم تو لنگر  زده  دریا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 19:48  توسط مهدی میرزایی |