تبليغاتX
قحطی بریده امان بلوچ را
مهدی میرزایی
 

بر دشنه های سرخشان خندید و برخاست

لبهای خشک بچه ها را دید و برخاست

سمت غروبی سرخ تر خاموش می رفت

با مشک پر از تشنگی بر دوش می رفت

هی رفت و رفت و رفت تا در آب آویخت

مشتی از آن را تا لبش برد و سپس ریخت

در ذهن خود هی بچه ها را خواب می کرد

مشک پر از اندوه خود را آب می کرد

سمت غروبی سرخ تر خاموش بر گشت

با مشک پر از تشنگی بر دوش بر گشت

یکدفعه دریا پس زد و از خود به در شد

نیزه به فرقش آمد و شق القمر شد

تیری به چشمش خورد و خون از مشک می ریخت

دریا کنار غربتش هی اشک می ریخت

تیری به چشم مشک خورد و مرد خم شد

پشت تمام کائنات از درد خم شد

***
وقتی که از پستان پیکان شیر می خورد

ساقی کنار علقمه هی تیر می خورد

اصغر که در قنداقه ی خود خواب می رفت

دستان ساقی خدا بر آب می رفت

***

تا در غروبی سرخ تر خاموش خوابید

با مشک پر از تشنگی بر دوش خوابید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:1  توسط مهدی میرزایی |