![]() |
![]() |
|
| مهدی میرزایی |
|
بر دشنه های سرخشان خندید و برخاست لبهای خشک بچه ها را دید و برخاست سمت غروبی سرخ تر خاموش می رفت با مشک پر از تشنگی بر دوش می رفت هی رفت و رفت و رفت تا در آب آویخت مشتی از آن را تا لبش برد و سپس ریخت در ذهن خود هی بچه ها را خواب می کرد مشک پر از اندوه خود را آب می کرد سمت غروبی سرخ تر خاموش بر گشت با مشک پر از تشنگی بر دوش بر گشت یکدفعه دریا پس زد و از خود به در شد نیزه به فرقش آمد و شق القمر شد تیری به چشمش خورد و خون از مشک می ریخت دریا کنار غربتش هی اشک می ریخت تیری به چشم مشک خورد و مرد خم شد پشت تمام کائنات از درد خم شد *** ساقی کنار علقمه هی تیر می خورد اصغر که در قنداقه ی خود خواب می رفت دستان ساقی خدا بر آب می رفت *** تا در غروبی سرخ تر خاموش خوابید با مشک پر از تشنگی بر دوش خوابید
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 20:1 توسط مهدی میرزایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عبد الحسین انصاری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|