تبليغاتX
قحطی بریده امان بلوچ را
مهدی میرزایی
 

تقدیم به

( دختران غرق در رود گناه

دختران خودکشی با قرص ماه  )

***

همزمان با دمیدن خورشید دخترک بر داشت زالش را

بقچه ای که پر از اندوه چوب دستی و مالش را ـ

راه می برد در صحرا درد دل می کرد با آنها

گوسفندانی که خیلی خوب درک می کردند حالش را

با دلی سیا ه از غصه دست هایی پر از خالی

فکر هایی که می چیدند نقشه زوالش را

او پر است از کسی که با لبخند گل به گیسویش می زد

و بهار هدیه می آورد دشت های خیالش را 

او به یاد کسی که از چشمش شیرتازه می نوشید

و به دوش خسته او می ریخت گیسوان شلالش را

در چشمهاش تصور مردی بود آمیزه ای از عسل و قهوه

فنجان هی قهوه ای که در آنها دخترک دیده بود فالش را

***
دختر از عشق می گفت و عشق پدر از خشم و کینه و نفرت

حرف هایی که تازه می کردند کینه های دیر سالش را

***

راهی بیابان شد تا که از گردن عشق بر دارد

بر گردن کینه بیندازد چنبره های وبالش را


گردنش را به کهور اویخت تا پدران بلوچ آبادی

با خجالت باز کنند از او بند های محکم شالش را

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 10:11  توسط مهدی میرزایی | 
بی مصرفم و عاطل و باطل ماندم

در بین سه تا دختر خوشگل ماندم

افسار مرا یکی بگیرید ،  آهای

من مثل الاغی ام که در گل ماندم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 17:38  توسط مهدی میرزایی | 
بختتان واشد ولیکن در به رسوایی زند

 بر لب بامت هما هم پر به رسوایی زند

پیر مردی عاشقت شد گفته بودم بارها

 عشق پیری گر بجنبد سر به رسوایی زند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 10:34  توسط مهدی میرزایی | 
هر چند كه دلگير ترين دلگيرم

بد فال ترين بنده بي تقديرم

هر چند كه از حوصله ام سر رفتم

از دست خود و دست دنيا سيرم

هر چند كه او زود تر از من اما

من زود ترين زود خودم را ديرم 

باشد كه من و بخت تو كج افتاديم

گور پدر بخت تو را مي گيرم

يا دست به دست من و تو مي رقصي

يا رقص به رقص تو و من مي ميرم

****
با پاي خودت به خانه ام بيا يا يك شب

با پاي پياده مي زنم به دريا يك شب

با توري گلدار تورا مي دزدم

از دست خريدار تو را مي دزدم

مي دزدمت از حجله و با هم تا عشق

با صيغه اي بوسه  و محرم تا عشق

مي دزدمت و به كوه خون خواهم زد

مي دزدمت و به بيستون خواهم زد

در كوه من  و تو خانه اي مي سازيم

از برگ درخت لانه اي مي سازيم

از كوه تو سيل بوسه را جاري كن

گيسوي سياه شوسه را جاري  كن

از غنچه لبهاي خودت قند بيار

ابرو بده بالا و سمرقند بيار

انگشت بزن چشمه عسل خواهد شد

هي حرف بزن ، حرف غزل خواهد شد

از عشق بگو از من  و دلدادگي ام

از بچگي ام ،  ابلهي و سادگي ام

از اين كه تو را خواستم و دزديدم  

از اينكه تو را داشتم و دزديدم

از اينكه ندزديدن تو بهتر بود

از روزنه ها ديدن تو بهتر بود

از اينكه من وتو روسياهيم عزيز

با پاي خود از چاله به چاهيم عزيز

****

فردا پدرت سر مرا خواهد برد

تو ‌، نيمه ديگر مرا خواهد برد

نامحرمي از دور تو را مي بوسد

هم بستر و همسر مرا خواهد برد

بندي كه به دنب اشتري بست شده

همراه تو پيكر مرا خواهد برد

****

فردا پدرت سر مرا ، نه بس كن

با بوسه اي از غصه مرا مرخص كن

با ميوه اي دامن خود سيرم كن

از عشق بگو غرق اساطيرم كن

از عشق بگو از من  و دلدادگي ام

از بچگي ام ، ابلهي و سادگي ام

ازاينكه تو را خواستم و دزديدم

از اينكه تو را داشتم و دزديدم

از اينكه تو با كجاوه ها خواهي رفت

از عشق بگو از عشق تا ، خواهي رفت

از عشق بگو از شب و رقص و بوسه

از عشق بگو از تب و رقص و بوسه

از بوسه هم مست شدن را بانو

در جرم تو همدست شدن را بانو

بانو به سرم فكرغريبي دارم

در سينه خود ذكر غريبي دارم

امشب من  و تو بوسه بگيريم و بگيريم

تا قبل سپيده صبح بميريم و بميريم

اينگونه من وتو تا  ابد مي رقصيم

در دامن هم دو تا جسد مي رقصيم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 11:27  توسط مهدی میرزایی |