![]() |
![]() |
|
| مهدی میرزایی |
|
سلام دوستان
چندی پیش نوشته بودم که قحطی بریده امان بلوچ را مجوز نگرفت ولی یه کم ما کوتاه اومدیم و یه کم دیگه هم ما کوتاه اومدیم تمام بوسه ها و رقصها رو برداشتیم تا اینکه الان چاپ شده و توی جنوب کرمان و استان هرمزگان به سختی می شه پیداش کرد . انشا الله منو از نظرات خوبتون بی بهره نگذارید خبر مهمتر اینکه کتاب شعر زیبای استاد بزرگوارم جانعلی خاوند به نام سنگ ها آنطرف میکده خشم آگینند دم دست دوستان کرمانی و هرمزگانی هست که ... و حالا شعری به زبان مادری ام (کرته)
تقدیم به بزرگ عاشق رودباری شیمرود
ای پا و پنچ کو نرسه ور دوار تَ دستی بگه که پا بگری له لوار تَ دستی بگه بلا ببری گم به گم کلت ای دور ایهتنن که بنندی کنار تَ سگده ی سرت بهم تلا تواری ده بلکه تا ای نو جوون ببی که جوونن توار تَ پیرین که ای هما سر دنیا گنموگ تن مث مرده یی که در بکهی ای مزار تَ برهاتن ای شلی ٬ تَ صلاحی ده بی دوار وازن همیشه ور همه کس دردوار تَ باید به خنده سگده تَ ای سر دهو دهی لایک نهن ور تَ بلا رو تهار تَ خندت حوشن ولی آ به هر کار تَ رضان گِیر ای دلاله ای مگه چیزی هَ بار تَ ای گور تَ گلگودر بهن ای عاسلون کوه مث دوگ و ماست هوژ اگری زهر مار تَ سروند گشنیین که شهازنتت ای کدیم وی حوش حو یهته تا بکن ای حو شکار تَ *** ای دور ایهتنن که بگو عاشکن هنو ای سال چل یکن یه گپک واش یار تَ هوی ترس ایهتن نکه دهی گپ حو کیبنوگ واشی حو خوب نهن سر پیری برار تَ
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 12:43 توسط مهدی میرزایی |
|
|
ای شیطنت هایت خود آیات شیطانی
تفسیر المیزان هر سی جز قرانی شور ابوالخیری و وجد و حال مولانا معشوقه ی سر در گم اشعار عرفانی ای در خط و خال لبت ارتنگ ها مبهوت پیغمبر پیغمبران ٬ پیغمبر مانی آتش تباری ٬ حور چشمی و پری پیکر آمیزه جن و پری و حور و انسانی ای آشنای آب و آتش ٬ بی خبر از خاک ای که سرشت اندامت از اجزا روحانی بی شکل تر از آتشی ٬ هنگام رقصیدن بی تاب تر از باد ها آواز می خوانی هی کل بزن با خود برقصان رود ودقیانوس ... جاری ترین بانوی شهر آشوب کرمانی تاج الملوک شیر زن های بلوچی پوش اسطوره ای تر از زنان مست یونانی هفتاد بند شیمرودت سوخت از دوری در سینه ام ییلاق خواهی کرد کی ٬ هانی * سهم من از قارون چشمت هیچ ٬ اما باز چشم انتظارم تا مرا از هیچ برهانی تنهایی ام تنها تر از حتی خدای تو ست امشب کنارم لحظه ای کوتاه می مانی ؟
....................................................................................................................................... *افسانه ای رودباری که شخصی به نام شیمرود عاشق دختری به نام هانی می شود و از داغ عشق هفتاد بند از بدن خود را داغ می کند |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 18:1 توسط مهدی میرزایی |
|
|
آه دیشب در سر دنیا چه بود که تمام دیر ها شد زود ، زود آه تا آیینه از آندوه گفت آه تا آیینه دردی را سرود سوختم خاکسترم " شد دود ،دود شعر ها در باتلاق درد غرق دفترم در حال گریه رود ، رود آه خودکارم دلش دق کرد و مرد وای خودکارم قیامش شد سجود نقش هام از هم گسسته تار، تار بافت هام آتش گرفته پود ، پود شانه های دفترم ، زخمی کبود مرده ام در گور خود دنبال عود آه دیشب در سر دنیا چه بود که تمام دیر ها شد زود ، زود |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:52 توسط مهدی میرزایی |
|
|
و قاف
حرف آخرعشق است
آنجاکه نام کوچک من
آغاز می شود
در گذشت قیصر امین پور به جامعه ادبی ایران تسلیت باد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 18:37 توسط مهدی میرزایی |
|
|
مادر دلش را بست تا در بند پوتین بابا دلش جا ماند در این سوی پرچین بابا برای خستگی هامان دعا کرد مادر نگاهی کرد ... گریه ...بعد ..آمین ماشین که آمد مادرم با بغض خندید زد زیر گریه مادرم تا رفت ماشین بعد از پدر هر وقت مادر خسته می شد اندوه خود می بافت در نخ های خورجین ** بی بی به مادر گفت دیشب خواب دیده از جبهه بر گشته پدر با اسب بی زین فردا برای مادرم تعبیر کردند خوابی که بی بی دیده را یک خواب خونین بابا پس از شش ماه برگشت و خودش را چسبانده بود آرام بر تابوت چوبین خوابیده بود آرام در تابوت و انگار می آمد از تابوت او بوی گل مین ** مادر غمش را بافت در نخ ها و حالا تصویر بابا نقش بسته روی خورجین
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 17:59 توسط مهدی میرزایی |
|
|
دوباره آسمانا خشکسالی تو و چشمان خیس این اهالی نمی خواهی بباری آه یک بار سر این سفره های خشک و خالی ندیدیم از تو ای چرخ دغل کار ره آوردی به جز آشفته حالی اگر چه روز ها صافی و آبی شبی اکبیر داری خال خالی همیشه دست های ما دعایی است همیشه چشم های ما سوالی * دوباره باز گردان سوی این ده نسیم دلکش و بوی شمالی جواب این همه فریاد و کینه تو هم ای آسمان باید بنالی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 10:3 توسط مهدی میرزایی |
|
|
سلام عرض می کنم خدمت دوستان خوبی که تو این یک ساله با نظرات ٬ پیشنهادات و راهنمایی های خوبشون منو یاری کردند و از همشون بابت این مهم تشکر می کنم نمی دوم کار خوبی می کنم یا نه ولی من به هر حال تصمیم دارم یه عده از شعرام رو در مجموعه ای تحت عنوان قحطی بریده امان بلوچ را به چاپ برسونم از دوستانی که با شعر من اشنایی دارن می خوام در این باره کمکم کنن |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 20:38 توسط مهدی میرزایی |
|
|
چشم هایی پر بغض و کینه بغض هایی خفه توی سینه سینه ها مملو آه و آتش دست هایی که اسیر پینه سنگها هم به به گمانم دارند قصد تسخیر دل آیینه * پسرانی که شبیه سهراب... مادرانی که چنان تهمینه .... * روز هامان همگی با شنبه ... هفته هامان همه بی آدینه درد ها را تو بگیر از دوشم آه اقا به خدا سنگینه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 19:39 توسط مهدی میرزایی |
|
|
در اندرونی داشت حیدر گریه می کرد قران ناطق پیش کوثر گریه می کرد وقتی لگد بر سینه در خورد حتی چشمان خون الوده در گریه می کرد * هم حق خود را خورد ... هم همسایه ها را هم نور را بلعیده و هم سایه ها را گاهی گسستن بهتر است از وحدت اما ظلمت به هم چسبانده محکم سایه ها را * نگفتم مثل شخصی گنگ باشی و چون ماهی اسیر تنگ باشی ولی گفتم که در شان شما نیست که با مردی غریبه دنگ باشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 18:30 توسط مهدی میرزایی |
|
|
۱:
بگذارید خشابم پر لیلا باشد باعث مردن من(ته پر) لیلا باشد آه من زیر همین گلوله جان خواهم داد دوست دارم کفنم چادر لیلا باشد ۲: از یاد برده گله فصل کوچ را چوپان نشسته شب ختم قوچ را نخلی خمیده و دشتی ترک ترک ! قحطی بریده امان بلوچ را
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 11:41 توسط مهدی میرزایی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عبد الحسین انصاری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|